تبلیغات
سرای مقالات نهج البلاغه - ضرورت وجود حكومت از دیدگاه نهج البلاغه
یکشنبه 20 بهمن 1387

ضرورت وجود حكومت از دیدگاه نهج البلاغه

• نوشته شده توسط: سید محمد حسن محمدی


زین العابدین قربانى

قال امیر المؤمنین علیه السلام:«و انه لا بد للناس من امیر بر او فاجر (1) »مسئله حكومت‏یك مسئله
فطرى است،امام رضا علیه الصلاة و السلام،درآن روایت فضل بن شاذان از سه طریق براى ضرورت
حكومت در جامعه استدلال‏مى‏فرماید،كه یك طریق آن همین راه فطرى و بدیهى است كه همه انسانها
درطول تاریخ،بر این نهج اقدام كرده‏اند،همانگونه كه دانشمندان علم كلام مادر باب ضرورت وجود
حاكم اسلامى استدلال كرده‏اند،و مرحوم بوعلى سینا هم‏در شفا از آن طریق وارد شده و در آن روایت
فضل هم بر همین كیفیت استدلال‏شده است.

جامعه با گردهم آمدن افراد و داشتن برنامه‏ها و كسى كه در اجراى آن برنامه‏ها ناظر و صاحب فرمانى
است قائم مى‏تواند باشد.یعنى اگر بخواهیم زندگى مدنى داشته باشیم،اگر بخواهیم در شهر و در
جامعه زندگى بكنیم،طبعااختلاف منافع پیش مى‏آید و طبعا ضعیف و قوى در جامعه هستند،و طبعا
حس‏خودخواهى و هوى پرستى و خود محورى انسان‏هاى تربیت نشده و حتى تربیت‏شده هم بعضى از
آنها را وادار مى‏كند كه نظام را به هم بزند،حقوق را از بین ببرد،ضعیف را بكشد،و بالاخره هرج و
مرجى به وجود آورد،از اینرو در علم كلام و فلسفه تاكید شده است كه به این دلیل بشر نیاز به قانون
دارد.البته قانون تنها هم‏كافى نیست،زیرا كه تعلیم و تربیت،رشد فكرى،عقل،وجدان اخلاقى هیچ یك‏از
آنها نمى‏تواند صددرصد قانون را در جامعه حاكم كند،و لذا گفته‏اند براى‏حفظ نظام،اجراى قانون و
براى جلوگیرى از تجاوز و تعدى لازم است فردى به‏نام حاكم،كه گاهى در قرآن از او به امام،و گاهى به
اولى الامر و گاهى هم به‏ولى تعبیر مى‏شود.آیات قرآنى در این زمینه زیاد است و اهل فن و معنى و
آگاهى‏بر قرآن به این حقایق توجه دارند،و مى‏دانند كه قرآن براى بیان ضرورت‏شخص حاكم در جامعه
با تعبیرات مختلف سخن گفته است: «اطیعوا الله و اطیعواالرسول و اولى الامر منكم (نساء 59)، و
جعلناهم ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل‏الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزكوة و كانوا لنا عابدین
(انبیاء 73)، انما ولیكم الله و رسوله‏و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزكوة و هم راكعون
(مائده 55».

على علیه الصلوة و السلام،نیز در نهج البلاغه كه شاگرد قرآن است در باب‏ضرورت حكومت‏براى جامعه،
آنگاه كه از خوارج شنید:(لا حكم الا لله (2) )به این‏اصل فطرى كه همه امت‏ها و ملت‏ها بدان تمسك
كرده‏اند و تشكیل حكومت،حق با باطل،داده‏اند،استدلال كرد.در خطبه 40 از نهج البلاغه هست:
«فى‏الخوارج:لما سمع قولهم:لا حكم الا لله،قال علیه السلام:كلمة حق یراد بها الباطل‏».

فرمود:این كلمه كلمه حق است،چرا كه در قرآن داریم:«ان الحكم الا لله‏» یعنى حكم و فرمان تنها
مخصوص به خدا است،بله این كلمه حق است،اما معنى «ان الحكم الا لله‏»چیست؟آیا معنى آن این
است كه:تنها فرمانرواى جهان وجامعه انسانى خدا است،و در نتیجه جامعه امیر نمى‏خواهد؟نه،معناى
آن این‏نیست،كلمه حق این است كه‏«فرمان دادن مال خدا است‏»منظور این است كه‏قانون را و راه را و
طریقه را باید خدا به وسیله پیامبر بیان كند،و جامعه‏اى كه‏قانون خدایى ندارد گمراه است،یا مغضوب
علیهم است و یا«ضالین‏»است.آن‏جامعه‏اى كه بر«صراط مستقیم‏»حركت مى‏كند،جامعه‏اى است كه
كتاب خداو دستور خدا بر آن حاكم باشد،«ان هذا القرآن یهدى للتى هى اقوم(اسراء 9)،و ان‏هذا
صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبیله(انعام 153)»،و لذافرمود:این كلمه‏«لا
حكم الا لله‏»حق است،اما از آن باطل اراده شده.منظور این‏نیست كه ما امارت جامعه را هم به خدا
بدهیم،و خدا بیاید در جامعه امارت داشته‏باشد،و اجراى حدود و احكام داشته باشد و سبل را امن كند
و فى‏ء را به دست‏بیاورد و فرمان دهد و در مواضع خاص به تناسب موقعیت مردم را رهبرى كند!

هرگز این منظور نیست مى‏فرماید:«نعم انه لا حكم الا لله،و لكن هؤلاء یقولون لا امرة‏الا لله‏»اینها
مى‏گویند:امارت و فرمانروایى و حكومت در جامعه هم با خدا است،و حال آنكه‏«و انه لا بد للناس من
امیر بر او فاجر»در صورتى كه اصل فطرى وادارمى‏كند كه جامعه و لو یك قبیله،شیخى براى خودش
انتخاب مى‏كند و یك‏خانواده،یك سرپرست‏خانواده،و اینجور نیست كه مردم در زندگى‏اجتماعیشان،و
لو مسلمان و نیكوكار باشند،به امیرى احتیاج نداشته باشند.تواگر به دیگرى كار نداشته باشى دیگرى
به تو كار دارد،مى‏آید زره‏ات رامى‏گیرد،در دادگاه مى‏گوید مال من است،باید حاكمى باشد،مرجعى
باشد كه‏حقوق را استیفا كند،از ظلم‏ها جلوگیرى كند و این همان اصل فطرى است.

پذیرفتیم كه‏«لا بد للناس من امیر بر او فاجر»اما این امیر چه كند؟مى‏فرماید:

«یعمل فى امرته المؤمن و یستمتع فیها الكافر»یعنى وقتى كه امیر و حاكم در جامعه بودو لو شیخ
قبیله و لو رئیس یك خانواده،اگر در آن جامعه اختلاف پیدا شد،اختلاف‏ها به او ارجاع بشود،بالنتیجه
در پرتو حكومت امیر،انسان مؤمن‏مى‏تواند سرمایه معنوى و الهى بیاموزد و شخص كافر در آن حكومت
ازلذت‏هاى مشروع در آن دایره حكومت‏بهره‏مند شود،و لو حكومت‏باطل است‏وقتى كه قانون دارد،
مانند آمریكا،در همان آفریقاى جنوبى،در همان اسرائیل،در همان انگلستان،در تمام كشورها،و لو آنكه
اسلام حاكم نیست،اما اگر قانون‏داشته باشند و یك حاكم بر طبق آن قانون حكومت كند،شخص
مؤمن مى‏توانداعمال خیرش را انجام دهد و شخص كافر هم مى‏تواند از لذت‏هاى مشروع دردائره
قانون بهره‏مند شود.

«و یبلغ الله فیها الاجل‏»یعنى اگر جامعه امیر داشت مردم مى‏توانند زندگى‏عادى داشته باشند،و
عمرشان را به آخر برسانند،اما اگر حكومت درست نداشته‏باشند و هرج و مرج باشد،مردم عمرشان را
به آخر نمى‏توانند ببرند،چون‏یكمرتبه یك قبیله حمله مى‏كند به یك قبیله دیگر یك آدم زورگو تعدى
مى‏كندبه یك انسان ضعیف،زن و بچه‏اش را مى‏كشد و مالش را مى‏گیرد.

«و یبلغ الله فیها الاجل و یجمع به الفى‏ء»از خواص حاكم این است كه‏بیت المال دارد،حالا نیشكر باشد
در كوبا یا نفت‏باشد در كشورهاى ما یا طلاباشد در آفریقا،بالاخره هر ملتى براى خودش بیت المالى
دارد،آن كسى كه درراس جامعه قرار گرفته بیت المال ملت را جمع مى‏كند،اما اگر رئیس نداشته
باشدهر كس زور بیشتر دارد بیت المال را به خودش اختصاص مى‏دهد و دیگران رامحروم مى‏كند.در
حكومت‏هاى كفر هم پل مى‏سازند،بیمارستان مى‏سازند،فرهنگ دارند،دانشگاه دارند،بالاخره آنچه را
كه منافع عمومى در آن است‏بابیت المال تامین مى‏كنند،على علیه السلام مسئله جمع بیت المال را از
وظایف‏حكومت مى‏داند.

«و یقاتل به العدو»یعنى اگر جامعه حاكم داشت مى‏شود با دشمن جنگید،اگر حاكم نداشته باشد همه
با هم مى‏جنگند،روبرو شدن و مقاتله با دشمن مطرح‏نیست.

«و تامن به السبل‏»از وظایف حاكم این است كه راهها را امن كند،اگرجامعه حاكم نداشته باشد،دزدها
سر گردنه‏ها،جا مى‏كنند،بالنتیجه هرج و مرج‏پدید مى‏آورند و امنیت از بین مى‏رود.

«و یؤخذ به للضعیف من القوى حتى یستریح بر،و یستراح من فاجر»شخص‏حاكم است كه حق ضعیف
را مى‏گیرد و در سایه حمایت آن مظلوم با كمال‏راحتى زندگى مى‏كند،و از شخص فاجر مردم در امان
مى‏مانند.

از این خطبه امام(ع)تا حدودى ضرورت حكومت‏براى جامعه و نقش‏حاكم در جامعه فهمیده مى‏شود.

اما در خطبه 207،این خطبه هم بعد از صفین ایراد شده است‏یا در خودصفین،حضرت در این خطبه
یك سلسله حقوقى را براى حاكم و یك سلسله‏حقوقى را براى جامعه اسلامى بیان فرموده است كه ما از
بیان این حقوق،نقش ووظیفه حاكم را در مى‏یابیم و به ویژه با وضع زمان ما هم انطباق خاص دارد.
من‏قطعه‏اى از خطبه حضرت را مى‏خوانم و نتیجه مى‏گیرم و عرضم را پایان مى‏دهم.

«اما بعد:فقد جعل الله لى علیكم حقا بولایة امركم‏»خداوند براى من بر شماحقى قرار داد،به خاطر
اینكه ولى امر شما هستم،صاحب فرمان شما هستم،«و لكم‏على من الحق مثل الذى لى علیكم‏»اما
اینجور نیست كه در حكومت اسلامى تنهاحاكم فعال ما یشاء باشد و مردم در برابر حاكم هیچ حقى
نداشته باشند،خیراصولا حق یك مسئله دو طرفى است،اگر پدر احترامش بر فرزند واجب است ازآن
طرف تربیت و تعلیم و ادب فرزند و نگهدارى او هم بر پدر واجب است،یعنى‏حق داراى طرفین است،
حق یك طرفى نیست.حضرت فرمود:«و الحق اوسع‏الاشیاء فى التواصف و اضیقها فى التناصف،لا یجرى
لاحد الا جرى علیه و لا یجرى علیه الا جرى‏له‏»یعنى حق از لحاظ گفتار خیلى راحت است،حتى
اسرائیل هم خود را محق‏مى‏داند كه برود در جنوب لبنان خانه‏هاى مردم مظلوم را خراب كند،
حتى‏آمریكا هم براى خود حق قائل است و مى‏گوید:اگر بنا باشد اسرائیل به خاطرتجاوز محكوم بشود،
باید جنوب لبنان هم به خاطر تجاوز محكوم بشود،بایدجنوب لبنان هم به خاطر تروریست‏بودن
محكوم بشود،وگرنه من اسرائیل رامحكوم نمى‏كنم از حق وتوى خود استفاده مى‏كنم.حق از لحاظ
بیان و زبان خیلى‏وسیع است،حتى صدام هم خودش را محق مى‏داند،با آنكه خود به كشور ماحمله
كرده،جنایت و جرم را خود آغاز كرده،ولى به خودش حق مى‏دهد كه‏شهرهاى ما را با موشك بزند،
بمباران بكند.«الحق اوسع الاشیاء فى التواصف واضیقها فى التناصف‏»در زمان وصف كردن،خیلى
دائره‏اش گسترده است،اما درمقام انصاف،خیلى دائره‏اش ضیق است،و لذا امیر المؤمنین فرمود:«لا
یجرى لاحدالاجرى علیه‏»به نفع كسى حقى وضع نشده مگر وقتى كه به ضرر او هم حقى ازدیگران
وضع شده،و به ضرر دیگران حقى وضع نشده مگر وقتى كه به نفع‏آنها هم حقى تنظیم شده باشد.

«و اعظم ما افترض الله سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعیة و حق الرعیة‏على الوالى فریضة
فرضها الله سبحانه،لكل على كل فجعلها نظاما لالفتهم‏»و بزرگ‏ترین‏حق،حق حاكم بر جامعه و حق
جامعه بر حاكم است.زن و شوهر به هم حق‏دارند،همسایه به همسایه حق دارد،خریدار و فروشنده به
هم حق دارند،معلم برشاگرد:شاگرد به معلم حق دارند،ولى‏«و اعظم ما افترض الله سبحانه حق الوالى
على‏الرعیة و حق الرعیة على الوالى‏»یعنى بزرگ‏ترین حق كه خداوند واجب كرده حق‏والى به رعیت
است و حق رعیت‏بر والى است،خداوند چرا این حق را دو طرفه‏قرار داده؟«و جعلها نظاما لالفتهم‏»چون
اگر یك طرفه باشد یك طرف خوشحال‏است،براى اینكه برده دارد،و برده حق هیچگونه عكس العملى
را ندارد،مى‏تواندبرده‏اش را بكشد و آتش بزند،اما در جامعه سالم این جور نیست مردم برده‏نیستند،
مردم برادر والیند،و والى هم پدر آنها است.خداوند این حق را قرار داد تا الفتشان و رابطه‏شان استوار
بماند،«و عزا لدینهم‏»این حقوق را قرار داد كه دینشان و آئین زندگیشان عزیز بماند.«فلیست تصلح
الرعیة الا بصلاح الولاة‏»هیچگاه رعیت‏شایسته و صالح نمى‏شود مگر به صلاح حاكمان،زیرا در جامعه
ضعیف تابع قوى است و حاكم قوى و نیرومند است و رعیت و مردم ضعیف‏اند و محدود،بالنتیجه اینها
اطوارشان یعنى اطوار حاكم،افكار حاكم،روحیه حاكم عمل حاكم در آنها اثر مى‏گذارد كه از قدیم به ما
تعلیم داده‏اند«الناس بامرائهم اشبه من آبائهم‏»یعنى مردم بیشتر خود را شبیه مى‏كنند به
فرمانروایانشان تا به پدرانشان زیرا امرا قدرت دارند،فرمانرواى جامعه هستند.اگر فرمانروا فاسد باشد
طبعا جامعه فاسد مى‏شود،و اگر صالح باشد طبعا جامعه صالح مى‏شود،شما ببینید همین كشور ما
چرا دور برویم،ده سال است ما انقلاب كرده‏ایم،تا دیروز در همین كشور نسل جوانمان در خیابان‏ها
چگونه حركت مى‏كردند،ده سال بیشتر نگذشته است همان‏ها-رهبان اللیل-در جبهه‏ها مى‏جنگند،
چرا؟تحول در جامعه‏به چه جهت‏به وجود آمده؟صلاح رعیت صلاح ولى امر است و فرمانروا،
فسادجامعه هم در بعد وسیعش به امراء مربوط است،و لذا مى‏بینیم در دوران جمهورى‏اسلامى
همانگونه كه امام بزرگوار فرمود:ملت ما متحول شده است.

«و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعیة‏»این سخن دیگر مربوط به ملت است،صالح نمى‏شوند فرمانروایان
مگر با صلاح ملت،زیرا روایتى از پیغمبر در كتب ماهست‏«كما تكونون یولى علیكم‏»آنگونه كه شما
هستید بر شما امیران و فرمانروایان تعیین مى‏شوند.اگر جامعه متحول بشود،اگر كشورهاى اسلامى از
خواب بیداربشوند،اگر ملت‏هاى كشورهاى اسلامى صالح بشوند ناصالحان دیگر نمى‏توانندبر آنها
حاكم بشوند باید ابتدا در ملت تحول بوجود آورد،و این‏به وجود آورندگان تحول علما و متفكران و
روشنفكران هستند.

در هر صورت صالح نمى‏شود فرمانروا مگر با صلاح رعیت،یعنى مردم.

اگر مردم آگاه و روشن شدند طبعا سردمداران جامعه هم روشن خواهند شد.

فرمود:«و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعیة و اذا ادت الرعیة الى الوالى حقه‏»وقتى‏رعیت وظیفه خود را
انجام داد،مردم جبهه را پر كردند و پشت جبهه را زنده نگه‏داشتند،در برابر همه مشكلات ایستادند،
«ادى الوالى الیها حقها»والى حقش را به اوخواهد داد و آن تریاق لازم را به او خواهد خوراند.

به خدا قسم ملت مسلمان و انقلابى ما از ملت على،امام حسن،امام حسین،و همه ائمه معصومین
علیهم السلام، رشد بیشتر، صلاح بیشتر، آگاهى بیشتر، فهم بیشتر،فداكارى بیشتر دارند،على علیه
السلام به مردم امر مى‏كرد اطاعت‏نمى‏كردند،با على مى‏جنگیدند!حسین علیه السلام 72 نفر بیشتر
نداشت‏زین العابدین و زینب بزرگوار را بردند براى كوفه مركز خلافت على،مردم قیام‏نكردند،چرا؟
ترسیدند مبادا شمشیرهاى عمال عبید الله آنها را بكشد!از مرگ‏مى‏ترسیدند،و ذلت را خریدند و
خاندان پیغمبر را ذلیل كردند،«فاذا ادت الرعیة‏الى الوالى حقه و ادى الوالى الیها حقها عز الحق
بینهم‏»در این وقت است كه هم ملت‏رشید است هم امام عارف ربانى و انسان كامل و خدایى است،در
این وقت چه‏مى‏شود؟حق،در میانه مردم عزیز مى‏شود مردم حاضرند براى رسیدن به حق‏شهید
بشوند و زیر بار ذلت صدامى نروند.

«و قامت مناهج الدین‏»راه‏هاى دین استوار مى‏شود،چراغ‏هاى دین روشن وفروزان مى‏گردد.هر جا
مى‏روى آثار دین را مى‏بینى.«و اعتدلت معالم العدل‏» نشانه‏هاى عدل به اعتدال مى‏ایستد،یعنى از
انحراف به راست و چپ بر مى‏گردد ودر وسط قرار مى‏گیرد.همه مى‏خواهند خود را با این معالم دین
تطبیق كنند،بله‏«واعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن‏»یعنى راه‏ها شوسه و میدان
بى‏دست‏اندازمى‏شود،یعنى همه چیز بر اساس حق و عدل و انصاف و مروت و فضیلت مى‏شود.

«فصلح بذلك الزمان‏»در این وقت است كه روزگار صالح مى‏شود«و طمع فى بقاء الدولة‏»و طمع در بقاء
این حكومت مى‏شود،«و یئست مطامع الاعداء»و طمع‏هاى دشمنان هم به یاس مبدل مى‏شود.

امروز حكومت اسلامى ما مصداق این كلام امیر المؤمنین علیه السلام هستندو آرزومندیم همیشه در
این حال و بهتر از این بمانند.

و السلام علیكم و رحمة الله و بركاته

1-نهج البلاغه،فیض،خطبه 40.

2-روزى كه مسئله حكمین پیش آمد،على علیه السلام به اجبار تن به حكومت‏حكمین داد وهمان
عده‏اى كه على بن ابیطالب علیه السلام را مجبور كرده بودند كه این تحكیم را بپذیرد،در برابر
على‏طغیان كردند و حادثه‏اى را در منطقه‏اى به نام(نهروان)به وجود آوردند،آنان كه حدود دوازده
هزارنفر بودند تحت این شعار كه‏«لا حكم الا لله حكومت تنها از آن خدا است،و كسى حق
حكومت‏ندارد»مى‏گفتند:تحكیمى كه بعد از حادثه صفین به وجود آمد غلط است و باید على هم
استغفار كندو گرنه كشته مى‏شود.


نظرات() 



foot pain getting out of bed
چهارشنبه 7 تیر 1396 06:19 ب.ظ
Incredible quest there. What occurred after? Good luck!
foot pain side
دوشنبه 5 تیر 1396 05:53 ب.ظ
Hello very nice site!! Man .. Excellent .. Superb .. I'll bookmark your web site and take the feeds also?
I'm satisfied to search out so many helpful info here within the publish,
we'd like work out more strategies in this regard, thanks for sharing.
. . . . .
battlekbnwwpmouz.page.tl
جمعه 29 اردیبهشت 1396 01:51 ق.ظ
I want to to thank you for this wonderful read!!
I definitely enjoyed every little bit of it. I've got
you saved as a favorite to look at new stuff you
post…
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر